سلام.دختری 23 ساله هستم.یک سال و نیم هست که با هم دانشگاهیم در ارتباطم.هم سن هستیم.قصد ازدواج داریم و خانواده ی ایشون کاملا مطلع و راضی به ازدواجمون هستند.چون براش مهم بود ک خواهر و مادرش منو قبول کنن و من باهاشون ملاقات کردم و کلی راضی بودن از انتخاب پسرشون که منو انتخاب کرده.
اما موضوع اصلی اینه که به مشکلی خوردیم.اوایل میگفتم دوست داشتن اما الان اسمشو میذارم بددلی.البته هنوز مطمعن نیستم.
یک سری محدودیت برام تعیین کرده که پذیرشش برام سخته.مثلا اینکه رو حجابم حساسیت نشون میده.هر شلواری بپوشم میگم مثه ساپورته.گردنت دیده شد.بچه دار بشیم دوست ندارم بری دنبالش و جلویه مدرسه وایسی.میخوای بری جایی قبلش حتما بگو و نظر بپرس.دوست نداشت سرکار برم اما بخاطر شرایطم توجیهش کردم و قبول کرده.اگه بین راه بخوام یه اب هویج بخورم باید بهش زنگ بزنم و بگم.وگرنه میگه سرخودی.خیلی اذیت میشم.بارها بخاطر حجاب با هم بحث کردیم.
پدرم دوس داشت ما حجاب داشته باشیم اما جلوش وایسادم.هیچوقت فکر نمیکردم تو ازدواجم هم باید بجنگم.
پذیرشش برام سخته.منی که جلوی پسرهای فامیل میرقصیدم الان رعایت میکنم.اما نمیتونم بیشتر از این رو بپذیرم.
نمیتونم و نمیخوام جدا بشیم.اما دلم میخواد قانعش کنم.که تفاوتمون رو بپذیره.همونطور که من خیلی رویاها داشتم.به خاطر شرایط مالیش شاید ماهی یک بار همو ببینیم.چون نمیتونه زیاد خرج کنه الان.از لحاظ مادی خیلی مراعاتش رو میکنم هرچند که حسرته خیلی چیزا رو رو دلم گذاشته از نظر مالی و تفریح.ناراحتم.اما بهش گفتم همه چیو با هم میسازیم و پای حرفم هم هستم.
سیاسته کلامی ندارم.اینکه چطوری رامش کنم.چطوری بگم چشماتو باز میکردی من همینشکلی بودم.بهش که میگم چرا میخوای تغییرم بدی؟میگه زندگیه مشترکه.نمیشه هم تو لج کنی هم من.باید جفتمون کوتاه بیایم.
اصلا نمیدونم چیکار کنم.فکر کنم چیزی سر در نیلوردید از حرفام.انقد سردرگمم که نمیدونم چی میخوام و چیکار باید بکنم.
مشاوره هم رفتیم کمکی نکرد.فقط حرفامونو شنید و پول گرفت.دیگه میگه مشاوره نمیام مگه چیکار کرد برامون.خسته شدم.دیگه شاد و شنگول نیستم
- - , .
برچسب:
نویسنده: استخدام کار