سلام
دختری هستم 22 ساله . تا مقطع پیش دانشگاهی فوق العاده اجتماعی . فعال بودم . اوایل 16 سالگی هم با یک پسری تو ایستگاه اتوبوس برگشتنی به خونه اشنا شدم . تا 18 سالگی با هم بودیم بدون هیچ مشکلی یک ختر پسر محبوب همه دوستا و اشناها :) تا اینکه خواهر بزرگترم تصمیم به تحصیل در خارج از کشور گرفت . مادرم که از رابطه ام با اون پسر بو برده بود سخت باهام مقابله کرد و دید فایده نداره … یک سال از خارج شدن خواهرم از کشور گذشت که مادرم فکر رفتن به اونجارو تو سرم انداخت و سال 2013 کلی خرجم کرد که مدرک زبان بگیرم و امتحان های سفارت و قبول شم ! منم تو سن خوبی بودم همه پروسه هارو با مدرک و نمره عالی گذروندم . در همین حین دانشگاه هم قبول شدم و یک ترم شیمی کاربردی تهران مرکز خوندم . یک ان به خودم اومدم که 19 سالمه ویزای اون کشور زیبا و رویایی تو پاسمه و همه چی برا رفتن فراهم . تصمیم بر این شد که برم پیش خواهرم …. و با تعریف عای دوست خواهرم که بعد ها فهمیدم دوست پسرش بوده رشته نانوتکنولوزی رو انتخاب کردم . دم رفتنم اون پسر که از 16 سالگی باهم بودیم باهام بهم زد … چون گفت تو منو ترک کردی . بعد ها مادرم گفت من میخوتستم ازون جدات کنم تا تو این سن کم اشتباه نکنی و جلوی پیشرفتت گرفته نشه . سال 2013 رفتم به اون کشور و شروع به خوندن اون رشته ی کذایی کردم بعذ 6 ماه ازش متنفرشدم چون من دوست داستم رشته داروسازی بخونم . هیجوره نمیخواستم دیگه ادامه بدم .. از طرفی هم مشکلاتم با خواهر بزرگترم شروع شده بود .. اون شروع به یک رابطه عشقی پوچ کرده بود که من مزاحمش بودم . و عملا به پدر مادرم گفت اینو برگردونید من نمیتونم کنترلش کنم درحالی که من با اون رشته سخت کاری جز درس نمیتونستم انجام بدم… حرفی زد که پدرمادرم گفتن برگرد . برگشتم از طرفی هم خوشحال بودم چون من با تصمیم خودم اونجا نرفتم . سال 2014 خواهر وسطی که 4 سال از من بزرگتر و 4 سال از اون خواهر کوچک تره تصمیم گرفت ارشد رشتشو همون کشور ادامه بده. من اقامت داشتم مادرم دوباره گفت تو اینجا حروم میشه الان موقعیت اونجا بودن و داری حیفه برو اینبار رشتتو عوض کن و زندگی نو بساز . اگوست 2014 با خواهر وسطی برگشتم یک خونه اجاره کردیم دوخوابه من خواهر وسطی خواهر بزرگه . مشکلاتدوباره شروع شد … هرچقدر من و خواهر وسطی خوب بودیم اون باهامون بد بود و قسط ذاشت اینبار باز موقعیت بهتری که نسیبمون شدرو با برگشت ما به ایران بدست بیاره . موفق شد … خواهر وسطی بعذ از 6 ماه برگشت برای همیشه ایران باز من موندم و !!!!!!!!!! توی این بازه رشته داروسازی هم قبول شدم . اینبار گفتم بخاطر رشتمم که شده باید بجنگم . موندم سرپا و استقامت کردم تا الان . الان 22 سالمه ترم 2 داروسازیم و بزوووووووور دارم درسامو پاس میکنم چون خیلی سختن و تمام اضطراب و افسردگیم درسم شده ! خواهر بزرگم یک خونه جدا گرفته و من با دوتا همخونه زندگی میکنم . خیال و ذهنم از مشکلات با اون اسودست ! اما نگرانم . درسام خیلی سخته اون پسر که از 16 سالگی میخواستم از پارسال برگشت بهم و هنوز میخوادتم از طرفی فوق العاده احساساتی و وابسته به خانواده هستم پدر و مادرم 56 سال سن دارن ! درسم حالا حالاها تموم نمیشه ! 5 سااااااال طول میکشه میترسم ! ازینکه راه بدی و انتخاب کردم ! درو از خانواده رزای تنهایی درس های سخت و طاقتفرسا ! دوست داشتم لحظه لحظمو با خانوادم سپری کنم اما گیر کردم بین کلی درس و زندگی سخت اینجا که از طرفیم حیفم میاد رهاش کنم … لطفا راهنماییم کنید کدوم راه درستره :( چطور قوی باشم چه کای انجام بدم
برچسب:
نویسنده: استخدام کار