خرید بک لینک

با سلام امیر هستم دور ور 6 سال هست عروسی کردم و یه همسر خوب دارم کی بیش از هر چیزی دوسش دارم اولا بگم که ما متاسفانه بچه دار نمیشیم و من با این موضوع مشکلی ندارم همسرم هم نداره اما بعد این موضوع سخت داغون شد چون مشکل اش هم از همسرمه از اون وقت تا حالا مدام بهم گیر میده منم با هاش کوتاه میام چون دوسش دارم اما چند ماه پیش دیگه سخت عصبی شده بود به همه چی ام گیر میداد من قبلا سیگار میکشیدم اما بخاطر همسرم گذاشتم کنار اما چند وقته بهم میگه بو سیگار میدی یا بهم میگه چرا انقدر تو حمومی خلاصه هرکاری میکنم بهم گیر میده منم خیلی دوسش دارم دلم نمیخواد بهش استرس یا ناراحتی وارد شه تا اینکه چند وقته پیش 8 روز پیش سالگزد ازدواجمون بود شام درست کرده بودو مهمونی گرفته بود منم اونشب نمیدونستمو رفته بودم با دوستام بیرون البته نگفته بودم به همسرم گفته بودم سر کارم اومدم خونه اصلا نتونستم غذا بخورم گفتم نمیخورم فهمید سیر هستم فهمید که غذا خوردم و یکی بهشش گفته بود من رفتم بیرون با دوستام هیچی دیگه وسط مهمونی دعوا شد البته من فقط معذرت خواستم تا اینکه مهمونا رفتن منم رفتم خوابیدم که بهم گیر نده ساعت 2 شب بیدارم کرد موبایلم زنگ خورده بود داد دستم همین که قطع کردم گیر داد گفت ساعت دو شبه کی بودو اینا دعوامون شد البته من باز چیزی نگفتم چون واقعا حق داشت من بهترین روز و مهم ترین روز زندگی مون رو فراموش کرده بودم اما دیگه اعصابم خورد شد یک لحظه کنترل ام رو از دست دادمو زدم تو گوشش واقعا نفهمیدم چیکار کردم از اون شب باهام قهر کرده و باهام لج کرده بیچاره شدم و واقعا نمیدونم چیکار کنم

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 22 فروردين 1395 ساعت: 22:37

صفحه بندی