خرید بک لینک

سلام.من ۲۹ سالمه و هشت ماهه ازدواج کردم. من و شوهرم اصلا نامزد نموندیم چون او تبریز بود و من تهران. به هر حال ما ندیده و نشناخته وارد زندگی شدیم و یک ازدواج کاملا سنتی داشتیم چون وقتی اومدیم زیر یه سقف همو شناختیم. از همون روز اول مشکل داشتم باهاش الان هم احساس میکنم اصلا هیچ علاقه ای بهش ندارم. دوستش ندارم. بدم میاد ازش. فقط تحملش میکنم. البته اگه تک تک به کارهایی که میکنه نگاه کنید آدم خوبیه ولی من اصلا نمی تونم نکات مثبت اخلاقیشو ببین. همیشه ناراحتم و افسرده هستم اصلا شاد نیستم امید به زندگی ندارم هر شب که میخوابم دعا میکنم دیگه بیدار نشم. آدم خوبیه و من میخوام که بتونم دوستش داشته باشم ولی نمیشه. من خیلی حرف تو دلم دارم نمی دونم اینجا میشه گفت یا نه ولی خیلی چیزا هست که تاثیر میزاره مثلا شبها خروپف میکنه و من نمی تونم بخوابم در حالیکه من کلا آدمی هستم که باید خواب زیاد و کاملی داشته باشه. همیشه به من میگه اخلاقتو درست کن من نمی تونم بهش بگم چون دوسش ندارم اینجوری میکنم. انتظار داره من این زندگیو سروسامان بدم. وضع مالیمون هم خیلی بده و پدرش قول داده بود از ما حمایت کنه ولی نمیکنه. از اینکه دروغ گفتن خیلی ناراحتم. من فقط به خاطر حرف پدرش که قول داد از ما حمایت مالی میکنه راضی شدم وگرنه می دونستم حقوقش نمیرسه و هرگز ازدواج نمیکردم. شوهرم پسر خوبیه تمیز و سالمه که کم پیدا میشه ولی من نمی تونم دوستش داشته باشم ولی میخوام زندگیمو حفظ کنم میخوام شاد باشم و عاشق شوهرم باشم و اونم عاشق من باشه من میخوام یه زندگی رمانتیک داشته باشم و بتونم از کنار همه مشکلات بگذرم. لطفا منو راهنمایی کنید.

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: سه شنبه 24 فروردين 1395 ساعت: 7:17

صفحه بندی