سلام خسته نباشید
من دو ساله که با پسر عموم عقد کردم و الان هشت ماهه ازدواج کردم ازدواج ما یه جورایی اجباری شد ایشون دو سال از من کوچکتر هستن من بیست و هفت و ایشون بیست و پنج هستند البته بزرگترا و پدرم گفتن که ایشون خودشون خواستن بیان برای خواستگاری.
به هر حال هر صورتی بود من نتونستم جلوی این ازدواج رو بگیرم پس خودمو تسلیم سرنوشت کردم چون ایشون از همه لحاظ ظاهری خانواده و بقیه ی ویژگی ها مناسب بودن. و عقد کردیم بعد از عقد بی محلی هاش شروع شد نه زنگی نه تماسی نه پولی هیچی همه چیز از طرف من بود خیلی نق میزدم و ناراحتی میکردم به خانواده ها شکایتشو می کردم با خودش دعوا می کردم که تو که علاقه ای نداشتی چرا اومدی خواستگاری . ولی فایده ای نداشت تصمیم گرفتم به جای اینکه بشینم و زانوی غم بغل بگیرم زندکیمو درست کنم با محبت.
عروسی کردیم البته اینم رو بگم که اونا تو یه شهر دیگه زندگی میکنند و من به شهر اونا اومدم. تصمیم گرفتم دیگه نق نزنم درعوض محبت کنم تا شاید بتونم زندگی با محبتی داشته باشم ولی باز هم نتیجه ای حاصل نشد ما با خانواده ی شوهرم با هم زندگی میکنیم شوهرم همه ی پولشو میده به مامانش با خانوادش میگه میخنده ولی با من مثل برج زهرمار نه حرفی نه شوخی هیچی. با ور کنید هیچی برای زندگی و برای خانوادش کم نمی زارم.
ناخواسته باردار شدم و الان شش ماهه هستم ولی متاسفانه باز هم از طرف شوهرم هبچ گونه محبت و توجهی دریافت نکردم خیلی خشن و تندخو هستن تا یه کلمه حرف میزنم شروع میکنه به دادوبیداد تنها وقتی دو کلمه با من حرف میزنه که رابطه ی جنسی بخواد.
واقعا دیگه درمونده شدم خیلی به خونوادش وابسته ست وقتی حرف از جدایی و زندگی مستقل حرف میزنم جوری رفتار میکنه انگار بهش توهین کردم یه دفه هم کتکم زد .
از هیچ کاریش به من چیزی نمیگه نه میگه کجا میره چقدر درآمد داره نه حرفی نه حدیثی
احساس میکنم دیگه شخصیت خودمو فراموش کردم اصلا نمیدونم چجور آدمی بودم از چی خوشم میومد از چی بدم می مد.
آیا من به خاطر بارداری زیاد حساس شدم یا واقعا وضع زندگیم خرابه؟
لطفا راهنماییم کنید چی کار کنم که به خودم وابسته ش کنم آیا زمان حلاله مشکلاته و من باز باید صبوری کنم
با خانواده خودم صحبت کردم میگن تو زیادی حساسی زمان درستش میکنه ما دخالت نمی کنیم
برچسب:
نویسنده: استخدام کار