با سلام وعرض ادب و تشکر از سایت خوبتان
من و همسرم حدود 3 سال است که ازدواج کرده ایم و یک فرزند 10 ماهه داریم و تا به حال زندگی عادی و خوبی داشته ام.
اما اخیرا روابطمان بگونه ای خراب شده که من هیچ امیدی به اصلاح شدن آن ندارم و احساس میکنم دیگر هیچ عشق و علاقه ای مثل قبل به همسرم ندارم که در ادامه دلیلش را برایتان شرح خواهم داد
چندی پیش یکی از دوستان همسرم با شوهرش در راه مسافرتشان به منزل ما آمدند قبل از حضور آنها در منزل ما خانمم برای من زمینه سازی کرد که روابط بین او و خانواده دوستش در گذشته به گونه ای بوده که شوهر دوستش (سعید) خانمم را با اسم کوچک صدا میزده و این موضوع اصلا برای من خوشایند نبود اما قبول کردم که برای یک روز که آنها به منزل ما می آیند من دندان روی جگر بگذارم و تحمل کنم تا مشکلی پیش نیاید . من هم با مشقت زیاد تحمل کردم ( لازم به ذکر است که اگر من در این مورد زیاد غیرتی هستم راهنمایی کنید)
پس از رفتن آنها از منزل ما همه چیز به حال عادی گذشته بود تا این که من از خانمم جهت رسیدگی بهتر نحوه خواب کودکمان (حسین) پیشنهادی دادم و جوابی که همسرم به من داد باعث شد که من نسبت به او کاملا بی میل شوم و حسابی به هم بریزم
او در جواب به من گفت : یکی از خصوصیات خوب سعید که من از آن خوشم می آید این است که سعید بیشتر از این که فکر حال فرزندش باشد به فکر حال همسرش است.
این حرف او به من فهماند که خانم من مشتاق ازدواج با فردی مثل سعید بوده و این فکر مدام مرا عذاب میدهد تا جایی که دیگر از همسرم متنفر شده ام و الان 2 هفته از این ماجرا میگذرد و من انگار که هیچ عشقی به همسرم ندارم و گاهی حتی به طلاق فکر می کنم
لازم به ذکر است که اخیرا من کارم را از دست دادم ام و به دمبال کاری جدید هستم و این در حالی است که خانواده دوست همسرم (سعید) داری یک شغل خوب با حقوق بسیار زیاد و ماشین گران قیمت و … هستند
وقتی من احساسم را به همسرم گفتم او نیز جبهه گرفت و یاد آوری کرد که فلان موقع من از زنی در فامیلی که حدود 50 یا 60 سال دارد تعریف کردم باعث ناراحتی او شده . ولی به نظر من اینها اصلا قابل قیاس نیستند .
لطفا مرا راهنمایی کنید که در این شرایط بسیار سخت من چکار کنم.
با سپاس فراوان از شما
برچسب:
نویسنده: استخدام کار