سلام خسته نباشید . من 21 سالمه و یه برادر کوچک تر از خودم دارم . مشکل من خانوادمه . وضعیت مالی ما خداروشکر خیلی خوبه هرچیزی هم بخوام فراهمه . بد رفتاری هم نداریم تو خانواده . پس حتما میگید مشکلم چیه ؟ با خیلی ها مشورت کردم ولی هیچ کس نمیتونه درکم کنه . مشکل من با طرز فکر خانوادمه . پدر مادر من فکر میکنن همه چیز پوله چون خرج مارو میدن . چون هرکلاسی خواستیم رفتیم و . . . دیگه ته مادر پدری رو انجام دادن . مادر من یکبار تا الان نشسته با من حرف بزنه ببینه تو دل دخترش چه خبره در واقع اینجور بگم تو خانواده ما هیچ کس با اون یکی دوست نیست . همه کار خودشونو میکنن . من چند مرتبه اومدم تا درمورد مشکلاتم باهاشون صحبت کنم اما هر دفعه برخورد خیلی بدی با من انجام دادن و اون وقت من فهمیدم که هیییییچ وقت نمیتونم حرف های دلمو به خانوادم بزنم چون هر دفعه اومدم تا در مورد مشکلاتم صحبت کنم باهاشون چنان دعوایی راه انداختن که بیا و ببین که هرکلاسی خواستی نوشتیمت این همه خرجت کردیم غلط کردی حرف میزنی اصلا . تو چه مشکلی داری ؟ داریم خرجتو میدیم حق نداری از چیزی ناراضی باشی. مشکل من اصلا مالی نیست من مشکل عاطفی دارم مشکل روانی دارم ولی هیچ کس نمیفهمه منو .سه سال پیش بود که با پسری آشنا شدم ایشون قصدش جدی بود برعکس خانواده ما که به هیچی اعتقاد ندارن پسر مومنی بود بعد از آشنایی باهاش خیلی چیزا به من یاد داد و منم خیلی عوض شدم منکه اصلا نماز خوندن بلد نبودم همه نماز هامو میخوندم دیگه . روزه میگرفتم . حجابم بهتر شد . این آقا روی من خیلی اثر گذاشت و من از این تغییر راضی بودم چون یک نفر پیدا شده بود که بهم اهمیت میداد و تک تک کارام براش مهم بود . تا اینکه این آقا امسال اومد و با پدر من صحبت کرد ولی چون سربازی نرفته بود بابام براش شرط گذاشت اول برو سربازی تکلیفتو روشن کن بعد بیا حرف بزن . بعد هم که اومد خونه دعوا راه انداختن مادر پدرم که پس بگو تو چرا یکدفعه نماز خون شدی و . . . کلی با من دعوا کردن که ما هرچی خواستی برات فراهم کردیم اون وقت میگی دوستش دارم O__O آخه شما بگید چه ربطی داره ؟؟؟؟ این آقا از هر نظر انسان درستیه هم مومنه هم نماز خونه هم خانواده داره . هم من بعد آشنایی با ایشون خیلی تغییرات مثبتی برام افتاد . الانم بخاطر شرط پدر من چندماهی هست رفته سربازی . من میترسم که با این وضعیت خانواده ی من مشکل پیش بیاد اگر ایشون بیاد بعد سربازی . من دانشجو ام ولی ایشون اصلا علاقه ای بدرس نداره و کار میکرد قبل سربازی درآمدشم ماهی 1/5 تا2 تومن بود . پدرشونم هم چندتا خونه داره . و من فکر میکنم بتونه از پس زندگی بربیاد . ولی هرکی ندونه من میدونم که بابام بهش گفت بره سربازی تا ببخشید دکش کنه چون فکر میکرد بیخیال میشه . مامانم به مسخره میگفت بشین تا بیاد عمرا اگه بیاد . میبینید اینم صحبت کردن مادر من ! ولی ایشون بخاطر من خیلی کارا کرده خانوادشم در جریانن . ترس من از رفتار های زشت خانوادمه . باهاشونم که کلا نمیشه صحبت کرد . ؟ بخدا از دستشون خسته شدم اصلا تو خونه در طول روز ده کلمه هم حرف نمیزنم فقط سرم تو کار خودمه . ماها فقط زیر یه سقف زندگی میکنیم ولی خیییییلی از هم دوریم . و من اصلا علاقه ای بهشون ندارم و دوستشون ندارم که بخوام این فاصله رو نزدیک تر کنم بنظرتون اون آقا با تفاسیری که گفتم میتونه از پس خانواده من بر بیاد ؟ خودم چی ؟ خودم چجوری تحملشون کنم ؟
برچسب:
نویسنده: استخدام کار